...
از شب چشم تو ميترسم مرا ياری بده
غرق تشويشم به لبخنديم دلداری بده
پاکبازی پر گناهم در مظان چشم خلق
برصليب بازويت مرگ سزاواری بده
پيرهن چاکم هم از گرگ برادرهای خويش
گرچه يوسف نيستم کنعان اجباری بده
نيست(منصور)ی در اينجا عاشقان سر گشته اند
زلفی افشان،معجزی کن،مشق سرداری بده
هفت شهر عاشقی را غايت رفتن تويی
در طلب افتاده ام خوابی به بيداری بده
خانه بر دوشی پريشان تر زمويت بوده ام
عمر باقی مانده ام را با وفاداری بده
سوختم از آتش سرد جدايی،فرصتی
در نياز يک شب خيس گنه کاری بده .
فوسکا.
....
اينجا نه وقت!حال مرا هم بريده اند
ته استکان خيال مرا هم بريده اند
شوقم هوای چشم تو!پرواز دورها
تفهيم اتهام!بال مرا هم بريده اند
دربندجنگ دايم قانون زور و زر
حاشا دفاع !يال مرا هم بريده اند
يادش بخير دربدری،کوليان کوه
ازرنگ قهوه فال مرا هم بريده اند
عمری گذشت،دير! به آواز بوف کور
يک دوره باز سال مرا هم بريده اند
تهران!حديث تنگی يک آسمان و بعد
هم مرزهای احتمال مرا هم بريده اند
تهران!حديث گمشدگی درهوای دود
پرواز وهم- بال مرا هم بريده اند
باور کنيد نقل شما نيست ديگران
...................... مراهم بريده اند
در انتظار ديدن سيب و پياده رو !
دستان کال مرا هم بريده اند
..........................................
.........................................
ميخواهم از تو بگويم که نيستی
بشد زبان لال مرا هم بريده اند .
فوسکا.
...
۱- اعتراف،
تحول است .
ما در در امروز هميشه مانده ايم
و به فردا نميرسيم .
۲- با احترام هميشگی فوسکا.
...
تو نيستی
جهان از تمام حقايق خود خاليست
الا اين حقيقت محض
که جای خالی تواست .
نميدانم چرا اين قطعه و يکی دوتای ديگر از ابتدای اين وبلاگ حذف شده است .دوباره نوشتم.
خانم جو جو نميتوانم برايتان پيغام بگذارم لطفا وبلاگتان را اصلاح کنيد.
ضمنا بشتر از يکسال است که با همين امضا توی روزنامه ها مينويسم.برای کافرنبودن يک
(مومنی ) هم اضافه ميکنم .
با احترام فوسکا.
....
برای دانه ای حقير ماتده ام اسير دام ديگری
کتاب سرگذشت رنجهای من پر شده زنام ديگری
هنوزهم برای آن سه سال رفته غرق دردوحيرتم
چرا تو بوده ای به نام من ولی به شهد کام ديگری .
فوسکا.
...
يک،دو،سه-هميشه با خيال زنگ مدرسه
رفته ام برای ديدنت به سمت وسوسه
پای تيرک چراغ قرمزجهارراه
ايست داده ام به شنبه ها و جمعه ای نمی رسه .
***
صدای تاختن از دور دور ميآيد
مبارک است باين خانه نور ميآيد
زمين زچرخش خود آنکی فرومانده
صدای اسب کسی نوظهور ميآيد .
فوسکا.
۵۴۱
ای در آغوش تو ایمن تر پناهم میدهی
لابلای گیسوانت جایگاهم میدهی
مانده ام با حسرتی دیرینه در یک انتظار
پاسخ سرگشتگي، تاوان آهم میدهی
تا بیایم باغرور از فتح سرخ قلعه ها
یک نظر از دیدگانت را براهم میدهی
ماه من در آب گیر افتاده، آبی میشود
گوشه چشم سیاهت را به ماهم میدهی
تا نگریم از فراقت روزهای جمعه را
شنبه های هفته را نذر نگاهم میدهی
بازی ما دور ویرانی است در شکل جنون
دست خالی را به جای حکم شاهم میدهی
با جنونم خیره چشمان تو می مانند و بس
در قیامت زین نشانی ها گواهم میدهی
در حجابت میدرخشی بهتر از مهتاب ها
بی حجاب اما زلیخایی به چاهم میدهی
فوسکا.
فالنامه
اکنون که رفته ام از حضرت شما
فالی زدم که نامه کنم خدمت شما
شرح فراق با که بگویم بجز خودت
با من چه کرد سر و قد و قامت شما
یادش به خیر باد که هر روزه بی قرار
حرفی نبود جز سخن رؤیت شما
قبل از نماز عشق سر سجده های من
معتاد بوی دامن با عفت شما
من بی نواترم از نینوای عشق
کی میکنم مقابله با شوکت شما
گفتی که «عشق هست نگو حرفی از محال»
اینهم کرامتی دگر از دولت شما
بانو برای معجزه هرگز نبوده دیر
چیزی نمیکند برابری قدرت شما
حالا که پیرتر شده ام صد هزار سال
بیهوده لاف میزنم از حشمت شما؟
یادم نمانده بجز رنگ چشمتان
با آسمان نبود مگر الفت شما
عریان نشسته ام که بگیرید دربرم
در بازوان و سینه و در خلوت شما
بانو اگر که بیائید خانه ام
گلتاج میزنم بسر صحبت شما
بانو نگو که کار من از دست رفته است
عمری فروخته م مقابلهء وصلت شما
این خاطرات تلخ مرا میکشد اگر
دستم رها بکند همت شما
کردم اقامه دو رکعت نماز عشق
در اقتدا به رحمت و هم عزت شما
بخشش کنید بانو اگر شد جسارتی
عرض زیاده نیست دهم زحمت شما.
فوسکا.
...
عصر روزهای جمعه عصر ماتم است جمعه عيد ناتمام جشنی از غم است . فوسکا.
وقت بیقراری و جنون آدم است
آسمان به غنچه ها وفا نه ... بخل میکند
باغ زیر غرّش گلوله های دائم است
ما قبیله ای گرسنه ایم و قرص نان
بمب خوشه ای میان کرد گندم است
آسمان طلسم دود و قفل بی کلید
آتش مکرّر و تسلسل جهنم است
کوچه ای مرا به خانه ای نمیبرد
کوچه بی تو مثل یک کلاف درهم است
تا ببینمت همیشه انتظار میکشم
جمعه سر رسید انتظار عالم است
روزهای هفته راه وصل جمعه اند
جمعه فصل سرخی شکوفه ها و شبنم است
عصر تلخ جمعه بی تو میرود غروب نیز
شب نمیرسد که پشت طاقتم خم است
بی تومینویسم از تو هم برای تو
...
با شرمندگی ...
آهای!عشوه میخرم ، من عاشق توام بیا
ولی نگو که ازقديم عاشق توام بیا
چه سنگ ها شکسته از صدای گریه ام
اگر شنیده ای ... حقایق توام بیا
برایم از سفر نه تحفه ای نه هیچ چیز
که شاخه شکسته شقایق توام بیا
کناره کرده ای زمن چه سالهای تیره ای
بيا همان رفيق سابق توام بیا
تورا بجای هرعروسکی همیشه صرف میکنم
من عاشقم ولی اگر که لايق توام بیا
برای قلب در به در چه میکنی که دیر شد
بگو- اگر هوای آخرین دقایق توام – بیا .
فوسکا.
...
میایی و من باز پریشان تر از آنم
کز جور توام با تو شکایت بتوانم
سر سبزترین باغ نگاهی که در این شهر
میخواهمت از باد خزانی برهانم
ای گرمترین حادثهء عصر زمستان
آغوش تو انگیزه که در غار نمانم
گیسوی تو یک مزرعه داغ جنوبی
در قحطی ام آخر به نوائی برسانم
میرقصم ازین شوق اگر فرصت دیدار
اینبار نشد محشر کبری بتوانم
امروز تو در داوری عشق نشستی
از آبروی اینهمه عاشق نگرانم
شطرنج تو حالا شطی از رنج
می آید و می روبد از این قصه نشانم
فوسکا.
...
من عشق فعف و مات ، مات شهيدا .
...
زمانی است که دارد بیش از صبوریم به فاصله میکشد !
هشدارید !جوانمردی را ازجوانی ، آزادگی را از آزادی بازشناسید .
ممنون. بااحترام فوسکا.
دلم گرفته عزیزم چگونه با که بگویم
تورفته ای و نمانده است شانه ای که بمویم
هوا برای – بی تو – تنفس حرام باد اگر
بجز تو گلی را بقصد قربت تو ببویم
مگر خیال تو یاری کند سری بگذارم
بدامنت که من این بخت اززمانه نجویم
بای ذنــــب قـتـــــلتــــنی به عطـــــش؟
که باغ پیرهنت را بآب دیده نرویم؟
اگر براه بادیه ام گم کنی نمی مانم
که نذر کرده ام این را پیاده بپویم
هزار گل به تنم نو شکفته ازآنشب
که زخمه میزدیم مثل چنگ بلکه بمویم
بانتظار سحر توام،گمشده میان حضور
مباد آنکه نیایی چو آب رفته به جویم
مگر تو باز بگویی نگفته هایت را
که من خیال ندارم که از تو قصه بگویم .
فوسکا.
...
هوا بس نا جوانمردانه سرد است .
حالا دو غزل تا بعد . اگرچه کمی قدیمی.
بی تو من با مرگ بازی میکنم
زندگانی مجازی را مجازی میکنم
شهر خالی مانده از می، میکده
با نداری از شما مهمان نوازی میکنم
هرچه هست اینجا تمامی کاغذی است
با کمی کاغذ برایت خانه سازی میکنم
پوج و گل فرقی ندارد گل که نیست
نیستی را مثل هستی پای بازی میکنم
تا حریفی نیست فالی با ورق ها میزنم
کاغذی ها را بجای شاه بازی میکنم
خشت یا دل فرصت بردن گذشت
باخت را با حکم چشمان تو بازی میکنم
آب ،کاغذ کشتی از کاغذ بیا پاروکشیم
زیر ماه کاغذی هم عشق بازی میکنم
عشق ها هم پوچ پوچ و کاغذی است
شاه بازی رفته من با مرگبازی میکنم .
چه بی خیال نمی پرسی از دلم که کجاست
خدا کند که بدانی هنوز مال شماست
من از سراب گذشتم بشوق آینه گشتن
دریغ دست تو همدست سنگ بلا ست
سکوت ترس مرا میکشد به بیداری
صدای سایه جغد شب و صدای شماست
از اینکه پرده بیا فتد همیشه می ترسم
صدای حرف شما – سایه اقاقیها است
دلی شکسته مانده برایم بیادگاریها
همیشه پاره سنگی بجای قلب شماست
دلم گرفته ازین خنده های مصنوعی
بکوه میزنم آنجا بدون رنگ و ریاست
دوباره عشق ؟ پس از دور تلخ تنهائی
نه این نمیشود آخر گناه پای شماست .
فوسکا.
من و سردبیر
از راه نرسیده صدای سلامم در تحریریه طنین انداز می شود،بدون پاسخ، یکی دو نفری که جلوی کامپیوترها نشسته اند نیم رخ میشوند، جلوتر می روم و دوباره و سه باره از نزدیکتر به بعضی ها سلام میکنم و جواب میشنوم.فضای تحریریه همیشه انباشته است از نوعی جوش و خروش، حتی اگر سکوت مطلق حکمفرما باشد و تو هیچ صدایی نشنوی. کمی دقت میخواهد.من این را یاد گرفته ام. یعنی دیدن این را. مثل فضای کلاس است قبل از ورود معلم مثلاً برای گرفتن امتحان. فکر آدمها را می توانی در فضا ببینی مثل رنگهای مختلف، تند و کمرنگ. حالا اینجا توی فضای تحریریه حس میکنم سایه رنگها درهم میدوند. رنگ فکر و رنگ شایعات،رنگ قصه و خبر ، رنگ خنده ، رنگ کینه های بیشتر، موج می زند. رنگ سبز، قرمز، سفید، زرد و رنگهای تیره تر. گاهی همه به یک سو میروند مثل اینکه به مانعی بر میخورند باز پس می کشند، متمرکز از یک نقطه به سمت بالا میروند و مثل ابری رنگارنگ وسط سالن تحریریه چتر می زنند. بعد به هزار سو پراکنده می شوند . مثل کالیدوسکوپ، هیچ حساب و منطق ریاضی از پس مساله گذر احتمالی این توده رنگین بر نمی آید. هیچ کس هم نمی تواند تصورش را بکند که در لحظه بعد چه حواهد شد و توده شفاف رنگها به کجا خواهند رفت و در کدام نقطه مشترک پیوند خواهند خورد. حتی اگر هیچ کس در تحریریه نباشد به سادگی می توان آثار حرکت توده های ابری که حالا دیگر نیست را در طوفانی ثابت، بر دوش میزها و صندلی دید. عکس ثابتی که داستانی را تعریف می کند.یعنی داستانی پشت یک عکس.زمانی نه چندان دیر و نه چندان دور در اینجا حیات وجود داشته است. مثل جنبشی ابدی که حالا از حرکت ایستاده است، نه مثل چرخی بر یک محور که مثل هزاران چرخ بر هزاران محور متحرک. سفینه و سرنشین و فضا در قالبی که خودش هم ثابت نیست، در حرکتی مداوم و لا ینقطع در هزاران سمت و سو.
دلم میخواهد گرمای این سرگیجه را حساب کنم. حتماً انرژی یک ذره اش انفجار خورشیدهای کهکشان را کفایت می کند. بیهوده نبود که ارشمیدس دنبال نقطه اتکایی می گشت تا زمین را به مکانی دیگر منتقل کند.
به خبرهای روی میز نگاه می کنم که باید همین حالا ترجمه شود، حروف چینی، غلط گیری، صفحه بندی و سرانجام روزنامه ای شود که فردا خوانندگان بخوانندش! به سرعت خطوط صفحات را می خوانم.
- از لابلای جملات، کلمات و حروف بوی تند نفت و قیمتش و با انفجارهای هسته ای به مشام میرسد!
- آخ آخ (به ساعتش نگاه می کند) دیر شد، باز هم عقب افتاده ایم.
- در سکوت می خواهم راه بیفتم ...
- لطفاً خبر آقازاده را هم « سرچ » کن! گفته با آژانس به توافق کامل رسیده ایم!
فوسکا
...
علاجی بکن کز دلم خون نريزد !
فوسکا.
...
تو نيستی
يعنی ميان اين تهی موازی
هرگز ستاره ای
نبوده
نيست
نخواهد بود ؟
فوسکا
--------------------------
تو نيستی
جهان خالی است
الا که مرگ !
ميرسد
وهيچ رازی آشکار نميشود .
ديری است که طوفانها در من
نمی رقصند !
فوسکا.
----------------------------------
تو نيستی
جهان تهی است
صدبار گفته ام
نه اما،
يکبار،
فرياد بر کشيده ام از جگر
پژواک آن صدا است
در اين تهی که باز
تکرار ميشود هميشه از آغاز .
فوسکا.
انتظار پشت انتظار
مثل کوپه های یک قطار
ایستاده اند روی ریل های طاقتم ؛
انتظار و انتظار و انتظار
هرچه میکشم در تمام روز و ماه و سال
باز هم بار نا تمام
میرسد ز راه
هرچه میکنم
کار نا تمام ؛
گوش های من سوت میکشند
بی قرار یک قرار
انتظار پشت انتظار
هیچ خانه ای در به روی من
وانکرد؛- بسته ماند...
مثل کوچ پنجره
بالهای پرده ها
میان سقف و هره موج میخورند
ولی چه سود ؟
ماهی از شیار کوچه لیز خورده - رفته است؛
دوباره انتظار
مثل یک قطار پرتر از نگاه و انتظار
برق پولک سپید و قرمزش
ذهن تار کوچه را دوباره -
نه هزار باره؛.
فوسکا.
اگرکه راست هم که بگوئی دوباره میپرسم:
« چرا ميان آنهمه برده
مرا بعشوه خريدی و
بعد
تيغ و ترنج و خنده خود را بديگران دادی »
رفتی
مرا ميان حيرت و تنهائيم رها کردی؟
فوسکا.
خدای من اگر چه شما نا خدای من باشید
گمان نمیکنم بتوانید جای من باشید
در این خراب که بر تخته مانده پاره تنم
مگر قرار نبود آشنای من باشید
سکوت من همه ترس از کتاب و کیفر نیست
شما اگر که بیائید و در دعای من باشید
چقدر نعره کشیدم بکوه و دشت وجودم
میسرم نمیشود آخر « شما» ی من باشید
شما که ذکر و اسم عزیزت شفا و هم داروست
ببین که مرده شدم تا دوای من باشید
پس از هزار هزاره بسویت آمده ام
که من گدا و شما پادشای من باشید
جنون حکایت شیرین سرنوشت من است
به نیزه میدهم این سر که ابتدای من باشید.
فوسکا.
